معرفی وبلاگ
به نام خدا سلام به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ قصد دارد بامدد گرفتن از کلام قرآن وعترت راه رستگاری را بیابد اگر طالب رستگاری هستید پس به این دو گوهر گرانبها که پیامبر ص برای تمامی مسلمین جهان به ارث گذاشته جنگ بزنید، در قرآن کریم رستگاران را کسانی معرفی میکند که به قران پناه میبرند وبه غیب ایمان دارند ونماز بپا میدارند وزکات میدهند وانفاق میکنند وبه آنچه نازل شده بر پیامبر رحمت محمد مصطفی ص وپیامبران پیشین ایمان دارند .امیدوارم از بازدید این وبلاگ استفاده لازم را برده باشید التماس دعا. بسم الله الرحمن الرحيم 1. الم 2. تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ 3. هُدًي وَرَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ 4. الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ 5. أُوْلَئِكَ عَلَي هُدًي مِنْ رَبهمْ وَأُوْلَئِكَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ سوره لقمان
دسته
لینکستان
معرفی سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 152061
تعداد نوشته ها : 108
تعداد نظرات : 39
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

 

داستان ذوالقرنین

مشخصات ذو القرنین

نام ذو القرنین در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سوره کهف در ضمن 16 آیه (از آیه 83 تا 98) ذکر شده است.

درباره این که ذو القَرنین چه کسى بوده، مطالب گوناگونى گفته شده است، مانند:

1. او همان اسکندر مقدونى است که فتوحات بسیار نمود، و کشورهاى بسیار را در زیر سلطه خود آورد.[1]

2. یکى از پادشاهان یمن بود، که به عنوان تُبَّع خوانده مىشد، که جمع آن تبایعه است[2] طبق این نظریه سد معروف مأرب که در یمن بود از ساختههاى او است.

3. سومین و جدیدترین نظریه این که ذو القرنین همان «کورش کبیر» است[3] که پانصد و سى سال قبل از میلاد مىزیست.

نظریه اول و دوم داراى مدرک قابل ملاحظهاى نیست، قرائن و دلائل، نظریه سوم را تأیید مىکنند.[4] بنابراین با توجه به این نظریه[5] داستان ذو القرنین را پى مىگیریم.

اما این که به او ذو القرنین (صاحب دو قرن) مىگفتند. باز مطالب گوناگون گفته شده است مانند:

1. زیرا او دو قرن زندگى وحکومت کرد.

2. زیرا به شرق و غرب عالم که به تعبیر عرب دو شاخ خورشید است رسید.

3. زیرا در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود.

4. زیرا تاج او داراى دو شاخ بود.

ذو القرنین از نظر قرآن داراى ویژگىهاى برجسته زیر است:

1. خداوند اسباب پیروزىها را در همه ابعاد، در اختیار او گذاشت.

2. او سه لشکر کشى مهم کرد، نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام به منطقهاى در شمال که داراى تنگه کوهستانى است، او در هر یک از این سفرها با اقوامى برخورد نمود.

3. او مردى با ایمان، عادل و مهربان و یار نیکوکار و دشمن ظالمان بود، از این رو مشمول عنایات خاص خداوند گردید.

4. او نیرومندترین و مهمترین سدها را که در آن از آهن و مس زیاد استفاده شده بود، به عنوان دژ، براى کمک به مستضعفان ساخت، بیشتر به نظر مىرسد که این سد در سرزمین قفقاز، میان دریاى خزر و دریاى سیاه، بین سلسله کوههاى آن جا هم چون یک دیوار بوده است.

5. در قرآن چیزى که صراحت بر پیامبرى او داشته باشد نیست، ولى تعبیراتى دیده مىشود که از علائم پیامبرى او خبر مىدهد، در روایات اسلامى به عنوان «عبد صالح» معرفى شده است.

6. دو قوم وحشى یأجوج و مأجوج که در منطقه شمال شرقى زمین در نواحى مغولستان سکونت داشتند و داراى زاد و ولد زیاد بودند، موجب هرج و مرج مىشدند، و براى حکومت کورش باعث مزاحمتها گشتند، و چنین به نظر مىرسد که مردم قفقاز هنگام سفر کورش به آن منطقه، از کورش تقاضاى جلوگیرى از قتل و غارت آنها را کردند، و او نیز براى جلوگیرى از آنها به ساختن سد معروف ذو القرنین اقدام نمود.[6]

7. از امام صادق - علیه السلام - نقل شده: چهار نفر بر تمام دنیا حکومت کردند، دو نفرشان از مؤمنان بودند که عبارتند از سلیمان و ذو القرنین، و دو نفرشان از کافران بودند که عبارتند از نمرود و بخت النصر.[7]

 

داستان ذو القرنین در قرآن

 

قبلاً در داستان اصحاب کهف ذکر شد که کفار قریش در مکه نزد پیامبر - صلّى الله علیه و آله - آمده و این سه سؤال را طرح کردند: 1. اصحاب کهف کیانند؟ 2. ذو القرنین کیست؟ 3. روح چیست؟ سوره کهف نازل شد و ماجراى کهف و ذو القرنین را بیان نمود...

داستان ذو القرنین در قرآن به طور فشرده (چنان که در قرآن معمول است) ذکر شده است، در این جا نظر شما را به خلاصه داستان ذو القرنین با اقتباس از قرآن و بعضى از روایات جلب مىکنیم.

لشکر کشى ذو القرنین به سمت غرب

ذو القرنین پادشاه عادلى بود، تصمیم گرفت با همت قهرمانانه بر شرق و غرب جهان، حرکت کند و همه را زیر پرچم خود آورد و در پرتو حکومت مقتدرانه خود، جلو ظلم و طغیان ظالمان و ستمگران را بگیرد، و تا آخرین حد توان خود از حریم مستضعفان دفاع نماید.

مرکز او (ظاهراً) سرزمین فارس بود.[8] سه جنگ و لشکر کشى بزرگ داشت: 1. به سوى غرب 2. به سوى شرق 3. به سوى منطقهاى کوهستانى، بین شرق و غرب.

خداوند همه اسباب کار و پیروزى را در اختیارش قرار داده بود. او با لشکر مجهز و بیکرانى به سمت غرب حرکت کرد، همه ناهمواریها در برابرش هموار شدند، و همه گردنکشان در برابرش تواضع کردند، او هم چنان به فتوحات ادامه داد. شب و روز به پیش رفت تا به چشمه آبى رسید، که آب و گلش به هم آمیخته بود، چنین به نظر مىرسید که خورشید در آن غروب مىکند، و تصور کرد که دیگر پس از آن جنگ و فتح باقى نمانده است.

ولى در آن سرزمین قومى را دید که کفر و طغیان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان مىشد و همه را به ستوه آورده بود، آن قوم به ستمگرى و قتل و غارت معروف بودند.

ذو القرنین از درگاه خداوند خواست تا او را در هدایت و رهبرى مردم، یارى کند، و تکلیفش را در مورد آن قوم وحشى و ستمگر روشن سازد.

خداوند ذو القرنین را در میان دو کار مخیر ساخت:

1. با شمشیر آنها را کیفر و سرکوب کند

2. به دعوت و راهنمایى آنها بپردازد، مدتى به آنها مهلت دهد، شاید هدایت گردند، و از ستم و طغیان دست بردارند.

ذو القرنین راه دوم را برگزید و گفت: هر که ستم کند، او را مجازات خواهیم کرد سپس به سوى پروردگارش باز خواهد گشت، و خدا او را به عذابى سخت دچار خواهد ساخت، ولى هر کس که به حق بگرود و کار شایسته انجام دهد، براى او پاداش نیک خواهد بود، و ما به گشایش کارش اقدام مىکنیم.

ذو القرنین مدتى در آن جا ماند، و از ستم ستمگران جلوگیرى نمود، و به نیکوکاران پاداش داد، و پایه عدالت و صلح را در آن جا پى ریزى کرد و پرچم اصلاح را بر افراشت.

لشکر کشى ذو القرنین به شرق و شمال

پس از آن ذو القرنین با تدبیر و همت شجاعانه و اهداف مصلحانه به طرف شرق لشکر کشید، به هر جا رسید، همه را فتح کرد، و مردم در همه جا از او استقبال کردند و تسلیم حکومت او شدند.

ذو القرنین هم چنان پیش مىرفت تا به آخرین سرزمینهاى آباد رسید، در آن جا اقوامى را دید که آفتاب بر آنها مىتابد، خانه و سایبان و درخت و باغى ندارد، تا در سایهاش بیارامند، بلکه در کمال بیچارگى زندگى مىکنند، و در تاریکى جهل و نادانى دست و پا مىزنند.

ذو القرنین براى نجات آنها، پرچم حکومتش را در آن جا برافراشت، و با نور علم و تدبیر و راهنماییهایش، آن محیط تیره را روشن نمود. و خدمت شایانى به آنها کرد.

سپس ذو القرنین با لشکرش به سوى شمال رهسپار شد، به هر جا رسید همه را فتح کرد و همه گردنکشان در برابرش تسلیم شدند و سر بر اطاعت او نهادند، تا به جایى رسید دید در آن جا قومى زندگى مىکنند که زبانشان مفهوم نیست، ولى مجاور دو قوم وحشى و طغیانگر یأجوج و مأجوج هستند، این دو قوم که جمعیتشان زیاد بود چون آتشى در نیزار خشک بودند، به هر جا مىرسیدند به غارت مىپرداختند. آن قوم وقتى که سایه پر برکت ذو القرنین را بر سر خود دیدند، و قدرت و شکوه و عظمت او را مشاهده کردند، از او تقاضا کردند که آنها را در برابر دو قوم وحشى یأجوج و مأجوج یارى کند، و براى جلوگیرى از طغیان آنها سدى محکم و بلند (مثلاً مانند دیوار چین) در برابر آنها بسازد، تا از شر آنها محفوظ بمانند.

آن قوم در پایان قول دادند که تا سر حد توان، ذو القرنین را یارى کنند، و با همیارى و همکارى خود، کارهاى عادلانه و خداپسندانه او را به پایان برسانند.

ذو القرنین که انسانى مهربان و خیرخواه و دشمن ظلم بود، به تقاضاى آنها پاسخ مثبت داد، از گنجها و سیم و زر و امکانات بسیار دیگر که خداوند در اختیارش گذاشته بود، استفاده کرد، و به ساختن سدى نیرومند اقدام جدى نمود، آن قوم نیز اسباب کار را فراهم کردند، آنها مقدار زیادى آهن و مس و چوب و زغال آماده کرده و تحت نظارت ذو القرنین آهنهاى بزرگ و سنگین را بین دو کوه قرار دادند، و چوب و زغال در اطراف آن ریختند، آتش افروختند، و مسها را گداخته نموده و آهنها را به همدیگر جوش دادند، تا به صورت سدى نیرومند درآمد که دو قوم یأجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند، و هرگز نمىتوانستند آن را سوراخ یا ویران نمایند.

بعضى گفتهاند ارتباط سد حدود صد متر، و عرض دیوار آن داراى 25 متر بود[9] و طول آن فاصله بین دو کوه را به هم متصل مىکرد.

وقتى که ذو القرنین از کار ساختن آن سد و سنگر بىنظیر فارغ شد، بسیار خوشحال شد که گامى راسخ براى نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است. او که همه چیز را از الطاف الهى مىدانست، در این مورد نیز از لطف و رحمت خدا یاد کرد و گفت:

 

«هذا رَحْمَة مِنْ رَبِّى؛ این از رحمت پروردگار من است.»[10]

و آن چنان در برابر خدا و حقایق، متواضع و متوجه بود، که ساختن چنان سدى هرگز او را مغرور نکرد که مثلاً بگوید سدى براى شما ساختم که تا ابد، شما را حفظ خواهد کرد، بلکه در عین حال از فناى دنیا سخن به میان آورد و گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّى جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَ کانَ وَعْدُ رَبِّى حَقًّا؛ هرگاه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم مىکوبد، و به یک سرزمین صاف و هموار مبدل مىسازد، و وعده و فرمان پروردگارم حق است.»[11]

طبق بعضى از روایات حضرت خضر - علیه السلام - در بعضى از موارد همراه ذوالقرنین بود، و کارهاى او را تأیید نموده و او را راهنمایى مىکرد[12]، به همین مناسبت حافظ گوید:

قطع این مرحله بىهمرهى خضر مکن *** ظلمات است بترس از خطر گمراهى

اى سکندر بنشین و غم بیهوده مخور *** که نبخشند تو را آب حیات از شاهى

 

سنگ عجیب و عبرت ذو القرنین و گریه او براى سفر آخرت

 

آن چه در بالا ذکر شد، در قرآن از آیه 83 تا 98 کهف، به آن اشاره شده است. ولى روایات متعددى پیرامون بعضى از حوادث زندگى ذو القرنین نقل شده است. ما براى حسن ختام، نظر شما را به فرازى از یکى از حوادث، که جالب است جلب مىکنیم: اَصبغ بن نُبابه حدیث مشروحى از امیر مؤمنان على - علیه السلام - نقل کرده که در بخشى از آن چنین آمده است: ذو القرنین از حکماء و دانشمندان شنیده بود، در زمین منطقهاى به نام «ظلمات» وجود دارد، که هیچ کس از پیامبران و غیر آنها به آن جا راه نیافته است، تصمیم گرفت به سوى آن منطقه سفر کرده و آن جا را نیز کشف کند. او با سپاهى مجهز با صدها نفر حکیم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسید، و در همین منطقه چهل شبانه روز به حرکت خود ادامه داد، و چیزهاى عجیبى دید... تا این که ناگاه شخصى را به صورت جوان زیبا، با لباس سفید مشاهده کرد که به آسمان مىنگریست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتى صداى خش خش حرکت ذو القرنین را شنید، گفت کیستى؟

ذو القرنین گفت: من هستم و ذو القرنین نام دارم.

او گفت: «یا ذا القرنین اَما کَفافُ ما وراک حتى و صَلْتَ اِلى؟ اى ذو القرنین! آیا آن چه از پشت سرت را فتح کردى برایت کافى نبود تا این که خود را نزد من رساندهاى؟»

ذو القرنین گفت: تو کیستى؟ و چرا دست بر دهانت نهادهاى؟

او گفت: «من صاحب صور هستم، روز قیامت نزدیک شده و من منتظرم که فرمان دمیدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم.» سپس سنگى (یا شبیه سنگى) را به طرف ذو القرنین انداخت، و گفت: «اى ذو القرنین این سنگ را بگیر اگر سیر شد تو نیز سیر مىشوى و اگر گرسنه شد تو نیز گرسنه مىگردى.»

ذو القرنین آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوى لشکر و یاران خود بازگشت، و جریان حرکت در منطقه ظلمات و دیدنىهایش را براى آنها شرح داد، سپس آن سنگ را به آنها نشان داد و گفت: در منطقه ظلمانى جوان زیبا و سفید پوشى خود را صاحب صور، (اسرافیل) معرفى کرد و این سنگ را به من داد و گفت: اگر این سنگ سیر گردد تو سیر مىشوى، و اگر گرسنه گردد، گرسنه مىشوى، به من خبر بدهید که راز این سنگ و پیام همراه آن چیست؟

او دستور داد ترازویى آوردند، آن سنگ را در یک کفه ترازو نهاد، و سنگى مشابه و هم وزن آن در کفه دیگر. این سنگ سنگینى کرد، سنگ دیگر در کنار سنگ هم وزن نهاد، باز این سنگ سنگینى کرد، و به این ترتیب تا هزار سنگ در یک کفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در کفه دیگر، باز همین کفه پایین آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگینتر نشان داد.

حاضران حیران و شگفت زده شدند، و گفتند: «اى سرور ما! ما به راز و مفهوم پیام همراه آن آگاهى نداریم.»

حضرت خضر - علیه السلام - که در آن جا حاضر بود به ذو القرنین گفت: «اى سرور ما! تو از کسانى که آگاهى ندارند، سؤال مىکنى، من به راز این سنگ آگاهى دارم از من بپرس.

 

ذو القرنین گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار این سنگ را براى ما بیان کن.

خضر - علیه السلام - ترازو را به پیش کشید، و آن سنگ را از ذو القرنین گرفت و در میان یک کفه ترازو نهاد، سپس سنگى هموزن و مشابه آن در کفه دیگر ترازو نهاد، سنگ ذو القرنین مثل سابق سنگینتر بود، خضر مقدارى خاک روى سنگ ذو القرنین ریخت، با این که این مقدار خاک موجب سنگینى بیشتر مىشد، در عین حال وقتى که ترازو را بلند کرد، دید دو کفه ترازو مساوى و یکنواخت شد.

همه حاضران در برابر علم خضر - علیه السلام - شگفت زده شده، و بر احترام خود نسبت به خضر - علیه السلام - افزودند، سپس حاضران به ذو القرنین گفتند: «ما راز این موضوع را ندانستیم و مىدانیم که خضر - علیه السلام - جادوگر نیست، پس چرا ما که هزار سنگ در کفه دیگر نهادیم باز سنگ شما سنگینتر بود، اما خضر - علیه السلام - با این که مقدارى خاک بر سر سنگ شما ریخت، و با یک سنگ سنجید، دو کفه ترازو مساوى و یکنواخت شدند؟!»

ذو القرنین به خضر گفت: «علت و راز این موضوع را براى ما شرح بده.»

خضر گفت: «اى سرور من! فرمان خدا در میان بندگانش نافذ، و سلطان او بر همه چیز قاهر و غالب، و حکمتش بیانگر مشکلات است، خداوند انسانها را به همدیگر مبتلا کند، و اکنون من و تو را به همدیگر مبتلا نموده است... اى ذو القرنین! این سنگ یک مثال است که صاحب صور (اسرافیل) براى تو زده است، در حقیقت صاحب صور چنین گفته: «مُثَل انسانها همانند این سنگ است که اگر هزار سنگ دیگر را با او بسنجند، باز این سنگ سنگینتر است. ولى وقتى که خاک بر سر آن ریختى، سیر (معتدل) مىشود و به حال واقعى خود بر مىگردد، مُثَل تو (ذو القرنین) نیز همین گونه است، خداوند آن همه ملک در اختیار تو نهاده به آنها راضى نشدى تا این که چیزى را طلب کردى که هیچ کس قبل از تو آن را طلب نکرده است، و به منطقهاى وارد شدهاى که هیچ انسان و جنى به آن وارد نشده است.» صاحب صور مىخواهد این نصیحت را به تو کند که: «اِبن آدم لا یشبع حتى بْحثى علیه التراب؛[13] انسانها سیر نمىشوند مگر وقتى که خاک (گور) بر سر آنها بریزد.»[14]

ذو القرنین از این مثال، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گریه شدیدى کرد و گفت: «اى خضر! راست گفتى، صاحب صور براى من این مثَل را زد، و پس از این پیشروى، دیگر فرصتى براى من نخواهد بود تا باز به پیشروى دیگر دست بزنم.»

سپس ذو القرنین از آن منطقه بازگشت و به سرزمین دَومة الجندل (واقع در سرزمین مرزى بین سوریه و عراق) که خانهاش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسید[15] آرى:

اگر چرخ گردون کشد زین تو سرانجام خشت است بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند بس ایمن مشو بر سپهر بلند

جهان سر به سر حکمت و عبرت است چرا بهره ما همه غفلت است

------------------------------

[1] کامل ابن اثیر، ج 1، ص 278.

[2] المیزان، ج 13، ص 414.

[3] کتابى در این باره به نام «ذو القرنین با کورش کبیر» منتشر شده است.

[4] دانشمند محقق ابو الکلام آزاد که روزى وزیر فرهنگ کشور هند بود، با تحقیقات کافى، همین نظریه را انتخاب نموده است، علامه طباطبایى پس از نقل و بررسى گفتار ابو الکلام آزاد، مىگوید: «گر چه این نظریه از بعضى از جهات خالى از اشکال نیست، ولى از همه نظریهها به قرآن منطبقتر است (المیزان، ج 13، ص 426).

[5] کورش کبیر که به زبان فرانسه «سیروس» نامیده مىشود، در سال 529 سال قبل از میلاد به روایتى در جنگهاى مشرق کشته شد، و به روایتى در پاسارگاد فارس در 134 کیلومترى شیراز، 77 کیلومترى تخت جمشید فوت کرد، قبرش اکنون در همان جا معروف و مشهود است، و همین قبر بیانگر آن است که روایت دوم نزدیکتر به واقعیت است (دائرة المعارف یا فرهنگ دانش و هنر، ص 761) کورش کبیر سر سلسله پادشاهان هخامنشى، نخستین پایتخت خود را در چمنزارهاى پهناور پاسارگاد بنا نهاد.

[6] اقتباس و تلخیص از تفسیر نمونه، ج 12، ص 524 - 552؛ مجمع البیان، ج 6، ص 490.

[7] سفینة البحار، ج 1، ص 60 (واژه بخت).

[8

 

] و طبق پارهاى از روایات در دومة الجندل، منطقه مرزى شام و عراق.

 

[9] اقتباس از مجمع البیان، ج 6، ص 459؛ قصص قرآن بلاغى، ص 270-272.

[10] کهف، 98.

[11] همان.

[12] تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 305 و 299.

[13] یعنى بلند پروازى مىکند و مىخواهد بر همه کس و همه چیز چیره گردد: و حریص و گرسنه افزون خواهى است.

[14] به گفته سعدى در گلستان:

آن شنیدستى که در اقصاى غور *** بار سالارى بیفتاد از ستور

گفت: چشمِ تنگ دنیا دوست را *** یا قناعت پرکند یا خاک گور

یعنى: آن را خبر دارى که در دورترین نقطه سرزمین غور (بین هرات و غزنه) بازرگان قافله سالارى از پشت مرکب بر زمین افتاد، یکى گفت چشم حریص دنیا پرست را یکى از دو چیز پر مىکند، یا قناعت یا خاک گور.

[15] اقتباس از تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 301-304.

»

 

دسته ها : قصص قرآنی
چهارشنبه سی یکم 6 1389 18:59
X